زمان عاشقی

 
 

         

 

 
  ..
 

RSS


منوی اصلی

 » صفحه نخست
 »
ايميل ما
 
» لينك آر اس اس
 »
آرشيو مطالب
 » طراح قالب

 

موضوعات
» ادبی (۱۸)
» عاشقانه (۱٤)
» هنر (۱٠)
» طنز (۱)
 

آرشیو ماهانه
» ۱۳٩٠/٩/۱٩
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧
» ۱۳۸٩/٩/۱۳
» ۱۳۸٩/۸/٢٢
» ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
» ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
» ۱۳۸٧/۱۱/٥
 

لينک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» عاشقانه و رویایی
» کلبه ای در ناکجا
» اتاق تک
» کهنه درخت
» بهارمن
» پرتقال نارنجي
 

آمار بازدید

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin

کسب درآمد برای وبلاگ ها

 

تبلیغات

 

درباره ما



 
درباره :آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری ! عشق من حامد ......
پروفایل مدیر : اتنا شریفی
 

نویسندگان
» اتنا شریفی
 

صفحات وبلاگ 
» دوست دارم بخوانــــی
» جشن سال نو میلادی ۲۰۱۱
» روان را بشناسید
» عکس


  هرمندی با کبریت های مشتعل و سوخته
 

Pol Tergejst یک هنرمند روس است که با استفاده از کبریت های مشتعل و سوخته
و دود و شعله حاصل از آن تصاویری هنرمندانه را خلق کرده است.

 

 

 

 




کلمات کلیدی : هنر، ادبی

 
 

ارسال شده توسط اتنا شریفی

 در ۱۳٩٠/٩/٢٠

نظرات ()

 
 



  عاشقونه
 

هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته

هرجا بودی یادت نره یه بیت جا مونده داری
یه هنجره پر از غزل تو غیبتت تو ساکته

تو ای عزیز هرجا بودی طنین این صدا بودی
برای زنده بودنم نفس بودی هوا بودی

قدم قدم تو جاده ها دلیل رفتنم شدی
تو خود تنم شدی حتی اگه جدا بودی

هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته

فقط خیال ناز توست که این سکوت رو می شکنه ...




کلمات کلیدی : عاشقانه، هنر

 
 

ارسال شده توسط اتنا شریفی

 در ۱۳٩٠/٩/٢٠

نظرات ()

 
 



  ماجرای غضنفر و اسیر عراقی
 

ماجرای غضنفر و اسیر عراقی

غضنفر سر مرز یه عراقیه رو اسیر میگیره.
همینجور که داشته میبردتش، یه دفعه یه خمپاره میخوره بغلشون دست عراقیه کنده میشه.
عراقیه میگه: بگذار من این دستمو بندازم تو کشور خودم. غضنفر دلش میسوزه، میگه باشه.
یکم دیگه میرن، دوباره یه خمپاره میخوره اون یکی دست عراقیه هم کنده میشه.
باز عراقیه میگه بگذار من این دستم رو هم بندازم تو وطن خودم، غضنفر هم میگه باشه.
بعد یه ترکش دیگه میخوره پای عراقیه هم کنده میشه، ورش میداره میندازه اونور مرز.
یه دفعه غضنفر تفنگ رو میذاره رو شقیقه یارو میگه: هوی یارو! فکر نکن من خرم نمیفهمم، کم‌ کم داری فرار میکنی ‌ها !!!




کلمات کلیدی : طنز

 
 

ارسال شده توسط اتنا شریفی

 در ۱۳٩٠/٩/٢٠

نظرات ()

 
 



  پری دریایی
 

" السی " دخترکوچکی بود که با پدر و مادرش در خانه ای نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد
و به همین خاطر روزی سه ، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود .

در یکی از روزها " السی " از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت ،داستانی در مورد پری دریایی شنید .

از آن روز به بعد دخترک تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به یک پری دریایی شود.

او ابتدا این سؤال را از پدرش پرسید ، اما پدر " السی " که تمام فکرش این بود که روزها تعداد بیشتری پیراشکی در کنار ساحل بفروشد ، با بی حوصلگی به او جواب سربالا داد .

پس از آن دخترک از مادرش ، همسایه ها و خلاصه از هر کسی که می شناخت این سؤال را پرسید

اما جواب را پیدا نکرد تا اینکه یک روز حوالی ظهر که طبق معمول هر روز به دستور پدرش ،

باید پیراشکی های داغی را که مادر در خانه درست می کرد به دست او می رساند ،

حدود ۲۰ پیراشکی توی سینی گذاشت و کنار ساحل به سوی دکه ی پدرش راه افتاد که ناگهان چشمش به مردی افتاد که کنار آب نشسته بود " السی " که خبر نداشت آن مرد یک دله دزد است ، به سویش رفت و از او پرسید : "چگونه می توان پری دریایی شد ؟ "

مرد دزد وقتی چشمش به پیراشکی ها افتاد ، فکری به سرش زد و نقطه ای را در فاصله صد متری - داخل دریا - به " السی " نشان داد و گفت : " تو باید تا آنجا شنا کنان بروی و از کف دریا که عمقش فقط یک متر است ، پنج تا صدف بیاوری تا من راز پری دریایی شدن را به تو بگویم . "

دختر بینوا با خوشحالی سینی پیراشکی ها را به دست مرد دزد سپرد و به آب زد و صد متر را شنا کرد و

هر طوری بود از کف دریا پنج صدف پیدا کرد و راه رفته را برگشت اما وقتی مرد را ندید تازه فهمید

کلک خورده است ! لذا در حالی که گریه می کرد نگاهی به صدفها انداخت که ناگهان دید

داخل یکی از صدفها ، مرواریدی درشت و درخشان وجود دارد !

" السی " معطل نکرد و با سرعت به طرف دکه ی پدرش دوید ...

آری ، دخترک شاید نمی دانست چگونه می توان پری دریایی شد ،

اما خوب می دانست که قیمت آن مروارید برابر است با قیمت تمام مغازه هایی که در ساحل دریا قرار دارد!

نوشته : الساندرو پوپل




کلمات کلیدی : ادبی

 
 

ارسال شده توسط اتنا شریفی

 در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧

نظرات ()

 
 



  در ژرفای سکوت !!!! ...
 


من سکوت ستارگان را دانسته ام
و سکوت دریا را
و سکوت شهر را
وقتی از خروش می افتد .

و سکوت یک زن و مرد جوان را
و سکوتی را که تنها موسیقی می تواند برای آن کلام بیابد .

و سکوت بیشه ها را پیش از بهار
و سکوت بیمار محتضری را که چشمش به اطراف اتاق می گردد .

و از خود می پرسم :آخر این زبان به چه کار می آید ؟
و از عمق کدام احساس می تواند حکایت کند ؟

حیوان زبان بسته در دشت
وقتی مرگ ، کودکش را می رباید ، تنها چند بار ناله می کند .
و ما خود در حضور واقعیات ژرف خاموش می شویم .


کودکی خردسال از سربازی سالخورده ، که بر دکه بقالی نشسته است می پرسد :
چه شد که پای خود را از دست دادی ؟
سرباز پیر را سکوت فرا می گیرد و خاطرش پریشان می شود ،
زیرا نمی تواند ذهن خود را بر واقعه "نبرد گتیسبرگ "متمرکز کند .
لذا با شوخ طبعی به خود می آید و می گوید : خرس آن را خورده است .
کودک در شگفت می شود .
و سرباز خاموش و ناتوان ، بار دیگر به یاد می آورد:
برق گلوله ها و غرش توپها
و خود را که به زمین افتاده است .
و بیمارستان و جراحان و چاقوی تیزشان
و روزهای طولانی در بستر .

اگر می توانست این خاطرات را با کلمات تصویر کند ، هنرمند بود .
اما اگر هم هنرمند بود
هنوز زخمهای عمیق تری بر جانش داشت
که نمی توانست توصیفشان کند .


و بدین سان سکوتی هست در نفرتهای بزرگ
و سکوتی هست در عشقهای عظیم.

و سکوتی در آرامش ژرف اندیشه
و سکوت دوستیهای زهر آگین شده
و سکوت بحرانهای روحی
که آدمی چون برزخ از آن گذار می کند
و شکنجه های متعالی می بیند .
و از ژرفای تجربه ، شهود و رویایی با خود می آورد.
که در سطح دریای زندگی قابل ظهور نیست .

و سکوت خدایان که بی گفت و صوت ، یکدیگر را درک می کنند.

و سکوت شکست .
و سکوت مظلومانی که بیگناه مجازات شده اند .
و سکوت بیمار محتضری که ناگاه دست شما را می فشارد .

سکوت میان یک پدر و فرزند
وقتی که پدر نمی تواند تجربه زندگیش را حتی به قیمت بدگمانی ،برای پسر بازگوید.

و سکوت میان دو همسر
و سکوت آنها که دستشان از دامن مقصود کوتاه مانده است .
و سکوت فراگیر ملتهای در هم شکسته و رهبران مغلوب .

و سکوت لینکلن وقتی به فقر کودکیش می اندیشد .
و سکوت ناپلئون ، پس از واترلو .
و سکوت ژاندارک ، آن لحظه که در شعله های آتش فریاد می زند :
عیسای مقدس .
و در همین دو کلمه : تمامی رنجها و امیدهایش را آشکار می کند.

و سکوت پیری و کهنسالی
سکوتی سرشار از حکمت و بینش .
و سکوتی ماورای بیان ، برای آنان که عمری دراز نکرده اند.

و سرانجام سکوت مردگان .

اگر ما زندگان از بیان تجربیات ژرف خود ناتوانیم
جای شگفتی نیست که مردگان از تجربه سهمگین مرگ با ما سخن نمی گویند .

سکوت مردگان را نیز باید ، وقتی به خوابگاهشان نزدیک می شویم
به فراست دریابیم و تفسیر کنیم

( ادگار لی ماستر)

 




کلمات کلیدی : ادبی، هنر

 
 

ارسال شده توسط اتنا شریفی

 در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧

نظرات ()

 
 



  جملات زیبا و خواندنی
 




کلمات کلیدی :

 
 

ارسال شده توسط اتنا شریفی

 در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧

نظرات ()

 
 



  شکارچی و پرنده
 

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:

پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.

مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست...

گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.

پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی. مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟

پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است




کلمات کلیدی : ادبی، هنر

 
 

ارسال شده توسط اتنا شریفی

 در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧

نظرات ()

 
 



  آرزوی کافی ...
 

 

اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم . هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند .

مادر گفت : " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم ."

دختر جواب داد : " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است . محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم . من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت مادر بطرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد . آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد : " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید ؟

" جواب دادم : " بله کردم . منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی ؟ "

او جواب داد : " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه . من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود  . "

" وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه ؟ "

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت : " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده . پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن ."  او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت : " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم . " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم . " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد  :  

آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است .

آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد  .

آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد  .

آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند  .

آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی  .

آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی  .

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی .
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت  .

می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید ٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید  .

اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید و همچنین برای کسی که اینرا برای شما فرستاده است .

اگر آنرا نفرستید یعنی که آنقدر سرتان شلوغ است که دوستان خود را فراموش کرده اید . از زندگی لذت ببرید  !

 به نقل از دوست خوبم رضا طباطبایی




کلمات کلیدی : ادبی، عاشقانه

 
 

ارسال شده توسط اتنا شریفی

 در ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

نظرات ()

 
 



........................ مطالب قدیمی‌تر >>



 

.:: مطالب پیشین ::.

  » هرمندی با کبریت های مشتعل و سوخته
» عاشقونه
» ماجرای غضنفر و اسیر عراقی
» پری دریایی
» در ژرفای سکوت !!!! ...
» جملات زیبا و خواندنی
» شکارچی و پرنده
» آرزوی کافی ...
» 10عقیده که شما را در زندگی عقب نگه می دارد.
» داستان ما و خدا
» عشق روزی می آید و من نیستم ....!
» راز عشق شقایق !!!! ...
» دنبال خدا نگرد !!!! ...
» حکایت آرش کمانگیر !!!! ...
» عاشقانی که از عشق تهی اند
 


 
 
 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by zamaneshgh
Design By : wWw.Theme-Designer.Com


قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب